|
یه روز سرد خوشگل بهاری
تو سرمایی کنج حیاط تو گاری یه بچه شاهین سیاه کوچیک افتاده بود تو لونه ی قناری قناریا دور و برش نشستن با پراشون بال سیاشو بستن عقابه توی اون همه آب و گل چشش گرفت به یه پری خوشگل قناریه جنس تنش طلا بود چشاش شبیه چشم آدما بود زیر سینش کرکای زرزری داشت میون اون قناریا سری داشت را که میرف همه نیگاش میکردن نیگا به چشم و دست و پاش میکردن عقابه حالش شده بود بهاری عقابه دنیاش شده بود قناری قناریه طفلکی ه بی خبر دلش رو بسته بود به یه کبوتر کبوتره خوشگل و پرپری بود مثل خود قناریه زری بود دور چشاش یه عالمه نگا داشت را ه که میرفت همیشه ادعا داشت سر که میگردوند همه پس میرفتن قناریا کنج قفس میرفتن عقابه دید کبوتره ملوسه یه وقت نره قناری رو ببوسه یه وقت چشاشونو به هم ندوزن چشای من از غمشون بسوزن عقابه با یه قلب درب و داغون نشست رو میله های خیس ایوون نیگا میکرد به رفتن قناری نشستنش کنار چرخ گاری پراش چشاش دلش سرش زبونش سفیدیای نرم چینه دونش قشنگیای دور بال و کرکش چشای آسمونی بزرگش دل همیشه توی خون تپنده ش حال و هوای خوشگل پرنده ش دلش میگفت قناری مال اونه باید پیش خود خودش بمونه نمیدونس واسش یه کم بزرگه خیال میکرد دل زمونه گرگه خیال میکرد حتی خروس لاری دلش رو بسته به دل قناری یهو دلش گرفت و رفت یه گوشه واسه دلش لباس سیا بپوشه سیا تر از تموم آدما شه واسه خودش یه پا کلاغ سیا شه افتاده بود کنج دیوار باغش یخ شده بود دل سفید و داغش نمیتونس کبوترو بگیره میترسید اون قناریه بمیره نمیتونس چشاشو روش ببنده میترسید از غصه ی اون بخنده فکر کبوتره کلافه کردش نمیرسید تو خوشگلی به گردش با اون همه عروس ناز رنگی پر طلا چش به اون قشنگی باون نوکای تیز زر زری شون با اون دلای داغ پر پری شون مگه میشه تو اون همه برنده عقاب عاشقم بشه پرنده کبوترو قناری ه نبینه توی دلش عقاب سیا بشینه دل بده به کرک و پر سیاهش بپره تو خونه ی مثل چاهش عقابه فکر کرد که باید بشینه واسه خودش یه نقشه ای بچینه از رو هوا کبوترو بگیره کاری کنه کبوتره بمیره رفت رو درخت لونه ی قناری منتظر کبوتر شکاری کمین نشست و لونه رو نگا کرد قناریه کبوترو صدا کرد دلش گرفت وقتی قناری رو دید بلند شد و از رو درخت پر کشید رف یه جایی که هیچ کسی ندونه هیشکی دیگه قصه شو نو نخونه کی دیده که عقاب زرد و زاری بیاد بشه عزیز یه قناری رفت یه جایی که قصه اخر بشه قناریه مال کبوتر بشه همه دیگه کتابارو ببندین قصه تموم شد میتونین بخندین ولی میدونم یه عقاب شکاری هنوزم عاشق توئه قناری..... + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 0:5 توسط روجا صداقتی |
|
| ||||||